خلوص، صادق بودن با خود، فروتني، ادب و مهرباني، خِرَد و نيکوکاري
دوست دارم کارهاي بزرگ و منحصر بهفرد انجام دهم، اما وظيفهام انجام کارهاي کوچک و پيش پا افتاده است، طوري که گويي کارهايي بزرگ و منحصر بهفردند. دنيا نه فقط با اقدامات بزرگ و قدرتمندانه قهرمانان، بلکه با کارهاي کوچک اما صادقانه کارگران پيشرفت ميکند.
بزرگترين تحسيني که تابه حال شنيدهام وقتي بود که کسي از من پرسيد به چه فکر ميکنم و با علاقه به پاسخ من گوش داد.
ياد گرفتهام که اگر کسي با اطمينان در راه اميال و آرزوهايش پيش رود و تلاش کند تا آنطور که دوست دارد زندگي کند، با موفقيتي چشمگير و غيرمنتظره روبهرو خواهد شد.
اگر فکر ميکنيد ميتوانيد، حتما ميتوانيد و اگر فکر ميکنيد که نميتوانيد، حق با شماست.
نميتوانيد در رويا خودتان را جاي شخصيتهاي مختلف بگذاريد. بايد چکش بزنيد و يک انسان تقلبي جعل کنيد.
وارد مبارزاتي شويد که آنقدر بزرگ باشند که به حساب آيند و آنقدر کوچک باشند که بتوانيد در آنها پيروز شويد.
براي پرواز کردن بايد مقاومت و پايداري داشته باشيم. براي موفق شدن بايد اول باور کنيم که ميتوانيم.
بزرگي در اين نيست که کجا ايستاده باشيم، به اين است که به کدام جهت در حرکت باشيم. گاهي بايد در جهت باد و گاهي مخالف با آن حرکت کنيم. آنچه مهم است اين است که بايد حرکت کنيم، نه اينکه بياراده در گوشهاي بنشينيم.
کسي که سعي ميکند تنها زندگي کند، هيچوقت به عنوان يک انسان موفق نخواهد شد. قلب او اگر به قلب کسي ديگر پاسخ ندهد، پژمرده ميشود. ذهن او، اگر فقط انعکاس افکار خود را بشنود، پلاسيده ميشود.
رمز خوشنودي از کار در يک کلمه خلاصه ميشود: مهارت. وقتي بدانيد که چطور کارتان را به خوبي انجام دهيد، از آن لذت خواهيد برد.
انسانهاي سطحي به شانس اعتقاد دارند. انسانهاي قدرتمند به علت و معلول معتقدند.
کارهايي را بايد انجام دهيم که خودمان به آن معتقديم، نه آنچه مردم فکر ميکنند. اين قانون که هم در زندگي فکري و هم عملي دشوار مينمايد، تفاوت بين پستي و بزرگي را ايجاد ميکند. اين کار از اين جهت دشوار است که هميشه آدمهايي وجود دارند که فکر ميکنند بهتر از شما ميدانند وظيفهتان چيست. براي زندگي کردن در جمع، راحتتر اين است که دنبال حرف ديگران برويم و براي زندگي کردن در عزلت و تنهايي راحتتر اين است که برحسب اعتقادات خودمان زندگي کنيم. اما انسان عالي مرتبه کسي است که در ميان جمعيت، استقلال شخصي خود را حفظ کند.
فقط آنها که جرات شکست خوردن دارند، موفق ميشوند.
اين منتقد نيست که اهميت دارد، يا کسي که از قهرمانان اشکال تراشي ميکند. مهم همان کسي است که در ميدان وجود دارد و صورتش از عرق، گرد و و خاک و خون پوشيده شده، کسي که دلاورانه ميجنگد، اشتباه ميکند و هرازگاهي خسته ميشود. کسي که معناي اشتياق و فداکاري را ميداند و خود را در راهي با ارزش فنا ميکند. کسي که اگر هم شکست بخورد، در اوج تلاش و مبارزه شکست خورده است و هيچگاه با کساني که نه معناي پيروزي را ميدانند و نه شکست را همنشين نيست.
اکثر شکستها نصيب کساني شده است که نميدانستند فاصلهشان تا موفقيت چقدر نزديک است و دست از کار کشيدهاند.
وقتي به پول، تحسين ديگران و شهرت بيعلاقه شديد، در نوک قله موفقيت قرار گرفتهايد.
برنده شدن هم يک عادت است و متاسفانه از دست دادني.
اين آزمايش نهايي يک انسان باشخصيت است: احترام او براي افرادي که هيچ ارزشي براي او ندارند.افراد خوب از اين جهت خوب هستند که حکمت و دانش خود را از طريق شکست به دست آوردهاند. خيلي کم پيش ميآيد که کسي معرفت خود را از موفقيت به دست آورد.