چند سال پيش در مدرسه شاهد شجاعتي بودم كه مو به تنم راست كرد. در
دبيرستانمان جلسه اي تشكيل داده بوديم تا درباره ايراد گرفتن از ديگران و
اين كه چطور به جاي حمايت از آنها، موجب سرخوردگي شان مي شويم، صحبت كنيم.
قرار بود هر كس كه دلش مي خواست از وسط جمع بيرون بيايد و پشت بلندگو صحبت
كند. بچه ها مي توانستند از هركس كه به آنها كمك كرده بود تشكر كنند و
بعضي ها اين كار را كردند. دختري از دوستانش تشكر كرد كه در مسئله اي
خانوادگي از او حمايت كرده بودند. پسري از كساني حرف زد كه در دوره هاي
سخت عاطفي كمكش كرده بودند. بعد دختري از سال آخري ها آمد و به يكي از
شاگردان سال دوم اشاره كرد و خطاب به همه دانش آموزان گفت: «بياين ديگه
اذيتش نكنيم و ازش ايراد نگيريم. درسته كه اون با همه فرق مي كنه، ولي ما
توي اين مدرسه همه با هم هستيم و تازه اون از نظر روح و دل كه با ما فرق
نداره. اونم به عشق، محبت و تاييد ما احتياج داره و دلش مي خواد اونو ميون
خودمون بپذيريم. اونم به دوست نياز داره. چرا همه اش با اون با خشونت
رفتار مي كنيم با همه شما هستم. بياين بهش فرصت بديم.» در
تمام آن مدتي كه دختر حرف مي زد، پشت من به جايي بود كه آن پسر نشسته بود.
ابداً نمي دانستم او كيست. ولي معلوم بود شاگرد مدرسه ماست. كم و بيش مي
ترسيدم برگردم و نگاهش كنم. لابد از خجالت قرمز شده بود و مي خواست زير
صندلي بخزد و از همه پنهان شود. وقتي بالاخره به پشت سرم نگاه كردم، پسري
را ديدم كه به پهناي صورت مي خنديد و با همه وجودش بالاو پائين مي پريد و
مشتش را در هوا تكان مي داد. حركاتش نشان مي داد كه از ته دل مي گويد: «متشكرم، متشكرم. همچنان تشويقم كنيد. شما امروز زندگي مرا نجات داديد.» نويسنده: بيل سانتوز
ارسال شده در تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
:: 12:1 :: توسط : مجيد