تبليغاتX
آقا مجيد
آقا مجيد
برگشتن روزگار سهل است یا رب نظر تو برنگردد...

آهنگري پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند. سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگياش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد.
يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي‌اش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي‌پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت.
اين پاسخ آهنگر بود:
- "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه‌اي فولاد را به اندازه آتش جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را برميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."
آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري روشن كرد و ادامه داد:
- "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."
باز مكث كرد و بعد ادامه داد:
- "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته‌ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن."

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 :: 9:27 :: توسط : مجيد

گروهي از دانشمندان 5 ميمون را در يك قفس قرار دادند و نردباني كه بالاي آن موزي را قرارداده بودند، در اين قفس گذاشتند.
هر مرتبه كه يك ميمون از نردبان بالا مي رفت، دانشمندان بقيه ميمون‌ها را با آب سرد خيس مي كردند.
پس از مدتي هرگاه كه ميموني از نردبان بالا مي رفت، بقيه ميمون‌ها وي را كتك مي زدند.
پس از آن ديگر هيچ ميموني عليرغم ميل دروني جرات بالا رفتن از نردبان را پيدا نمي كرد.
سپس دانشمندان تصميم گرفتند كه يكي از ميمون‌ها را عوض كنند. اولين كاري كه اين ميمون انجام داد آن بود كه از نردبان بالا رفت. بلافاصله بقيه ميمون‌ها او را كتك زدند. پس از چند مرتبه تكرار اين ماجرا، عضو جديد ياد گرفت كه نبايد از نردبان بالا برود، هر چند كه دليل آن را نمي دانست.
دومين ميمون نيز تعويض شد و همين ماجرا اتفاق افتاد. ميمون تعويض شده اول هم، در كتك زدن ميمون دوم شركت كرد. ميمون سوم تعويض شد و ماجراي كتك زدن مجددا تكرار شد. ميمون چهارم تعويض شد و ماجراي كتك زدن مجددا تكرار شد و ميمون پنجم تعويض شد.
در نهايت پنج ميمون در قفس بودند كه هيچكدام هرگز با آب سرد خيس نشده بودند و هر بار كه يك ميمون براي بالا رفتن از نردبان تلاش مي‌كرد او را كتك مي‌زدند.
اگر امكانپذير بود كه از ميمون‌ها سوال شود كه چرا ميموني كه از نردبان بالا مي رود را كتك مي زنند، قطعا جواب اين مي بود كه «نمي‌دانم، اين روشي است كه هميشه انجام مي‌شود!»
چرا ما عملكرد خود را هميشه يكسان انجام مي دهيم اگر راه هاي مختلف ديگري نيز وجود دارند؟

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 :: 9:1 :: توسط : مجيد

كودكي ده ساله اي كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد.
پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد؛ استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.
بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به كودك ده ساله، فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد.
سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهي نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن «كودك يك دست» موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان كشورانتخاب گردد.
وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد!؟
استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستي نداشتي!
نتيجه: ياد بگيريم كه در زندگي، از نقاط ضعف خود، به عنوان نقاط قوت استفاده كنيم. راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست؛ بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 :: 8:59 :: توسط : مجيد

اين و چطوري حلش مي کني؟ فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.
 
از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد :
«اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟»


 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 :: 16:11 :: توسط : مجيد

«جري» مدير يک رستوران است. او هميشه در حالت روحي خوبي به سر مي برد. هنگامي که شخصي از او مي پرسد که چگونه اين روحيه را حفظ مي کند، معمولا پاسخ مي دهد:

"اگر من کمي بهتر از اين بودم دوقلو مي شدم."

هنگامي که او، محل کارش را تغيير مي دهد بسياري از پيشخدمتهاي رستوران نيز کارشان را ترک مي کنند، تا بتوانند با او از رستوراني به رستوران ديگر همکاري داشته باشند. چرا؟ براي اينکه جري ذاتا يک فرد «روحيه دهنده» است.
اگر کارمندي روز بدي داشته باشد، «
جري» هميشه هست تا به او بگويد که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.

مشاهده اين سبک رفتار واقعا کنجکاوي مرا تحريک کرد، بنابراين يک روز به سراغ او رفتم و پرسيدم:
"من نمي فهمم! هيچکس نمي تواند هميشه آدم مثبتي باشد. تو چطور اينکار را مي کني؟"



 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 :: 15:42 :: توسط : مجيد

از انيشتين پرسيدند : يك مايل چند فوت است؟ پاسخ داد :چرا بايد مغزم را از اطلاعاتي پر كنم كه مي توان در عرض دو دقيقه از هر كتاب مرجعي يافت ؟ ذهن انسان براي فكر كردن است نه براي انبار كردن اطلاعات

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 :: 15:25 :: توسط : مجيد

بزرگترین لذت زندگی اینست که، کاری را که دیگران می گویند نمی توانی انجام دهی را انجام دهی.

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 :: 11:46 :: توسط : مجيد

مفهوم زندگی، دادن مفهوم به زندگیست.

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 :: 11:38 :: توسط : مجيد
درباره وبلاگ
برگشتن روزگار سهل است:یا رب نظر تو برنگردد