تبليغاتX
آقا مجيد
آقا مجيد
برگشتن روزگار سهل است یا رب نظر تو برنگردد...

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خووووب جوابش را داد. گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 :: 10:45 :: توسط : مجيد

تصور کن اگه حتي تصور کردنش سخته!
جهاني که هر انساني تو اون خوشبخته خوشبخته!
جهاني که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست!
جواب هم‌صدايي‌ها پليس زِد شورش نيست!
نه بمب هسته‌اي داره، نه بمب‌افکن نه خمپاره!
ديگه هيچ بچه‌اي پاشو روي مين جا نمي‌زاره!
همه آزاده آزادن، همه بي‌درد بي‌دردن!
تو روزنامه نمي‌خوني، نهنگا خودکشي کردن!

جهاني را تصور کن، بدون نفرت و باروت!
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت و تابوت!
جهاني را تصور کن، پر از لبخند و آزادي!
لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادي!

تصور کن اگه حتي تصور کردنش جرمه!
اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سرمه!
تصور کن جهاني را که توش زندان يه افسانه‌س!
تمام جنگاي دنيا، شدن مشمول آتش‌بس!
کسي آقاي عالم نيست، برابر با هم‌اند مردم!
ديگه سهم هر انسانِ تن هر دونه‌ي گندم!
بدون مرزو محدوده، وطن يعني همه دنيا!
تصور کن تو مي‌توني بشي تعبير اين رويا!


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 :: 8:39 :: توسط : مجيد

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند.
مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد: «ما منتظر خواهيم شد.»
منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند. اما اين طور نشد.

 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : یکشنبه نوزدهم آذر 1385 :: 7:44 :: توسط : مجيد

سالها پیش که کودک بودم، سر ِ هر کوچه کسی بود،
که چینی ها را بَند میزد با عشق ...
و من آنروز با خود میگفتم : آخر اینهم شد کار؟
ولی امروز که دیگر خَبَری از او نیست
نقش ِ یک دل که به روی چینیست، ترَکی دارد و من
در به در، کو به کو، پی ِ بَند زنی میگردم
در به در، کو به کو، پی ِ بَند زنی میگردم
در به در، کو به کو، پی ِ بَند زنی میگردم.

ارسال شده در تاریخ : شنبه هجدهم آذر 1385 :: 7:11 :: توسط : مجيد

رخی از قوانین مورفی:
قوانین اولیه:
1. هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر می‌رسد نیست.
2. هر چیزی بیش از آن حدی که تصور می‌شود طول خواهد کشید.
3. چیزی که ممکن است خراب شود، خراب می‌شود.
4. اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد،‌ آن یک خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند.
نتیجه: اگر بدترین زمان خراب شدن‌ برای چیزی وجود داشته باشد، همان زمان است که خراب می‌شود.
5. اگر چیزی قابل خراب شدن نباشد، پس حتما می‌شود.
6. اگر پیش‌بینی می‌کنید که چهار احتمال برای خراب شدن چیزی وجود دارد و از قبل تمهیدی برای آن‌ها اندیشیده‌اید،‌ پس حتما راه پنجمی به طور غیرمنتظره به وقوع می‌پیوندد.
7. وقایع خودبه‌خود تمایل به بدترشدن دارند
منبع : يادداشت هاي يک مرد تنها

 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه یازدهم آذر 1385 :: 7:49 :: توسط : مجيد

بچه ها صبحتان بخير ، سلام

درس اول فعل مجهول است

فعل مجهول چيست ، ميدانيد؟

نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آويزي

در تهيگاه زنگ ميلغزيد

صوت ناساز آنچنان که مگر

شيشه بر روي سنگ ميلغزيد

ساعتي داد آن سحن دادم

حق گفتار را ادا کردم

تا ز اعجاز خود شوم آگاه

ژاله را از آن ميان صدا کردم

ژاله ! از درس من چه فهميدي؟

پاسخ من سکوت بود و سکوت

 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه نهم آذر 1385 :: 11:7 :: توسط : مجيد

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست

 ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : شنبه چهارم آذر 1385 :: 8:34 :: توسط : مجيد

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگاه مي كرد
 پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود

ارسال شده در تاریخ : شنبه چهارم آذر 1385 :: 8:4 :: توسط : مجيد

وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم ،  وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم
وقتی جلو آفتاب میرم همچنان سیاهم
وقتی می ترسم هم سیاهم ، 

وقتی مریضم باز هم سیاهم ، وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود
تو ای دوست سفید من ، وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی
وقتی بزرگتر شدی سفید شدی ، وقتی جلو آفتاب میری قرمز میشی
وقتی می ترسی زرد میشی ، وقتی مریضی سبز میشی
وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی ، تو به من میگی رنگین پوست ؟


ارسال شده در تاریخ : شنبه چهارم آذر 1385 :: 7:42 :: توسط : مجيد

معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود

ولي ‌آخر كلاسي ها

لواشك بين خود تقسيم مي كردند

وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد

براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري رانشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت

يك با يك برابر هست

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست

هميشه يك نفر بايد به پا خيزد

به آرامي سخن سر داد

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند
و او پرسيد

گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز

يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت

پايين بود

اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آن كه صورت نقره گون

چون قرص مه مي داشت
بالا بود

وان سيه چرده كه مي ناليد

پايين بود

اگريك فرد انسان واحد يك بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفت خواران

از كجا آماده مي گرديد

يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟

يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟

يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد

يك با يك برابر نيست


ارسال شده در تاریخ : شنبه چهارم آذر 1385 :: 7:35 :: توسط : مجيد
درباره وبلاگ
برگشتن روزگار سهل است:یا رب نظر تو برنگردد